رها کنندم اگر ٬ قول داده ام
نبینم
با دست های سبزت حتی .
کفایت می کند مرا چشمانت
از ناگهان هجوم هر آن چه نباید ..
رها کنندم اگر ٬ قول داده ام
خفه کنم چشم هایم را
اگر بشنوند.
نفس که بر نمی گردد به تناوب ٬
ضربان گیج قلم اما...
بی گناهی ام سنگین است.
یدک می کشدم از میان سلول های انفرادی ٬ بی گناهی ام.
قلمم را پاره می شوم ٬
به تعهد بی رنگی جوهرش.
به وثیقه گذاشته ام زبانم را .
قلمم را پاره می کنم ٬
پاره پاره می نویسدم ٬
لال اگر باشم...
.
گم می کنی ام ٬
نام کوچکم پیدا نیست ٬ میان این همه " من "
گم می کنی ام ٬
روی سنگفرش خیابان هایی
که سند خورده به نام قدم های " من " .
نام کوچکم پیدا نیست
که جا مانده پاهایم در کفش های موروثی ات ...
.
کفایت می کند مرا چشمانت
از ناگهان هجوم هر آن چه نباید ..
رها کنندم اگر ٬ قول داده ام
خفه کنم چشم هایم را
اگر بشنوند...
.
در آستانه ی یک تحول بزرگ هستم ٬ شاید تحولی به وسعت همه ی زندگی ٬ اگر دلی بزرگ بدهدم ٬ او.
با آدم های دوست داشتنی ای کار می کنم که عاشقشان هستم ٬ به خصوص روح الله عزیز با آن لبخند همیشگی و جمله ی ورد زبانش : " نگرش مثبت ٬ حتی در بدترین شرایط " .
روزهای روشن این ماه عزیز ٬ به یادم آورد که یک سال گذشته است از رمضان سال قبل ٬ با آن روزهای تاریک و دردناکش . و تحولات این یک سال به من آموخت که : " نترسیم از تغییر . بعضی از تغییرها ٬ بعضی از نبودن ها ٬ شروع خیلی از خوبی ها هستند . کافی است که تغییر را بپذیریم و همراه با آن تغییر کنیم . هرگز زمان و انرژی خود را صرف چیزهایی یا کسانی که متعلق به زندگی ما نبوده و موجب تنش و آسیب روانی هستند نکنیم. آرام باشیم و به خدا توکل کنیم که راه را برای ورود خوبی ها به زندگی مان خواهد گشود . "
و باز هم او این جاست ٬ خدای من . که به محض این که بر چشمان ستاره بارانش بوسه زدم ٬ بر تمام روح و روانم بوسه زد و یا بهتر بگویم ٬ امکان لمس بوسه هایش را دوباره به من هدیه داد. و نه امروز و دیروز ٬ بلکه مدت هاست که هر روز با لبخندش غرق اعتماد و امید می کندم به خصوص در این روزها که از بهترین روزهای من است. و در این لحظات عزیز دعا ٬ برای همه ی آدم های خوب یا ناخوب زندگی ام ٬ برای همه ی کسانی که آرام روانم بوده اند و یا همه ی کسانی که خواسته یا ناخواسته روحم را به مسلخ درد برده اند ٬ بهترین ها را از خداوند پاینده ام می خواهم.. و برای " هاجرم " که نیست ولی همیشه هست و " زهره " همراهم ٬ و برای " تو" که ممنونم از محبت هایت.
.
و از دیدگاهی دیگر ٬ باز هم من هستم . همچنان خار و خاشاکی در چشم های آنانی که چشم حقیقت بینشان نابیناست. با روحی محکم تر از قبل و جسمی آماده ی باطوم هایی دوباره و ریه ای آماده ی استنشاق عطر خوش گازهای اشک آور. و سبز ٬ سبز ٬ سبز ٬ تا رسیدن به ایرانی سبز ٬ اگر نه حتی برای جوانی خودم ٬ برای فرزند آینده ام و برای همه ی فرزندان آینده ی ایران عزیزم.
پ. ن ۱: مولای یا مولای ٬ انت الرب و انا المربوب ٬ و هل یرحم المربوب الا الرب..
پ. ن ۲ : دوست داشتم یک ورق از دفتر خاطرات یکی از روزهای رمضان پارسالم را این جا بنویسم ولی شرمنده ی واگویه هستم چون خیلی خوابم می آید و احتمال تبدیل شدن صفحه ی کیبورد به بالش تا لحظاتی دیگر زیاد است. پس شاید فردا شب یا فردا نصف شب.
شنبه ۲۳ خرداد ۸۸ : اخبار نیمه شب از رسانه ی خائن ضرغامی بسیار متفاوت بود با اخباری که در همان ساعات در ستاد مرکزی به دستمان می رسید.از همان ابتدای این بازی ناشیانه ، حمله به ستاد مرکزی و گاز اشک آور و کتک هایی که نفهمیدیم چرا خوردیم.. گویا زهر چشمی بود و شادباشی برای یک پیروزی تقلبی..اوایل صبح ، شهر در بهت و افسردگی - کجابودند این ۶۸٪ که چهره ی شهر این چنین مرده بود ؟ -، اجتماع اطراف ستاد مرکزی ، ترس از لباس های یگان ویژه و باطوم هایشان - که خیلی زود با اولین ضربه فرو ریخت - ، آرش که با پای مضروبش می دوید و هنوز برایش نگرانم و ... " میزان خراب است ."
یکشنبه ۲۴ خرداد ۸۸: دیروز به دست های سبزمان امید بسته بودیم و به خواستن جمعی و کثرت حضورمان تا جوانه ی صداقتی برویانیم در این منجلاب مقدس مآبی.. و امروز رای هایمان و خواستنمان به حساب " هیچ " نیامد مگرآن چیزی که به دروغ مشروعیتش می خوانند.. و امروز به آزادی مطلقی ! گرفتاریم که حلقه در حلقه زنجیرهایش هر لحظه تنگ ترمان می کند..
دوشنبه ۲۵ خرداد ۸۸ : حماسه ی میلیونی خس و خاشاک ، ادامه ی فیلترینگ .. " خدا با ماست . آیا او را هم فیلتر می کنید ؟ "
سه شنبه ۲۶ خرداد ۸۸ : بزن باران بهاران فصل خون است .. بزن باران که دین را دام کردند.. بزن باران خدا بازیچه ای شد..
چهارشنبه ۲۷ خرداد ۸۸ : ماده ی ۲۷ قانون اساسی مهم نیست .. فصل سوم قانون اساسی مهم نیست.. اصلا قانون را عوض می کنیم..
پنج شنبه ۲۸ خرداد ۸۸ : همراه شو عزیز / کاین درد مشترک / هرگز جدا جدا / درمان نمی شود.
جمعه ۲۹ خرداد ۸۸ : اقامه ی نماز جمعه روی سجاده ی خون دانشجویان دانشگاه تهران .. تقبل الله
شنبه ۳۰ خرداد ۸۸ : تمام زندگی ام درد می کند . اگر زنده بودن به معنای تپش قلب است ، هنوز زنده ام. جسم بی روحی مانده هنوز ، که از میان باطوم و چکمه و گلوله و خون ، با یادگاری رد باطوم ، بار بودن را به دوش می کشد. بودنی که عجیب سخت است در این بحبوحه ی ننگ " آدم بودن " . در این روزهای فرافکنی ، دروغ و عوام فریبی.
یکشنبه ۳۱ خرداد ۸۸ : حالم خوش نیست. این همه خشونت را تا به حال به طور زنده و ملموس ندیده بودم . اما گرگ ها خوب بدانند : " گیرم که در باورتان به خاک نشستم ، و ساقه های جوانم از ضربه ی تبرهایتان زخم دار است ، با ریشه چه می کنید / گیرم که بر سر هر بام ، بنشسته در کمین پرنده ای ، پرواز را علامت ممنوع می زنید ، با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید / گیرم که می زنید ، گیرم که می برید ، گیرم که می کشید ، با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟.. "
دوشنبه ۱ تیر ۸۸ : رنگ سبز و مشکی حرام است. گفتن " الله اکبر " حرام است. الله اکبری که شما منافقان بگویید همان قرآنی است که بر سر نیزه ها زده شد. به مذهب دروغین و توهمی ما سجده کنید تا اراذل و اوباش نباشید. لطفا گوسفند باشید تا همچنان شریف باقی بمانید و زنده.
سه شنبه ۲ تیر ۸۸ : به مصدق می اندیشم و کنار گذاشته شدنش. به آیت الله منتظری می اندیشم و حقی که از او ضایع شد و حبس خانگی اش. به حکومتی که از ابتدا با دیکتاتوری و نادیده گرفتن حق دیگری روی کار آمد . وبه قانون " هر کس که با ما نیست محکوم به نبودن است . " . به بازداشت های وسیع و پی در پی این روزها می اندیشم و نگران موسوی ام . و البته امیدوار به این که اسطوره شدن او مطلوب کودتا چیان نیست.
چهارشنبه ۳ تیر ۸۸ : تاریخ همیشه تکرار پذیر است . حکومتی که مردم معترضش را به ضرب گلوله و سرنیزه سرکوب کند ، باید پیش از این فاتحه ی خود را خوانده باشد.
پنج شنبه ۴ تیر ۸۸ : .. وباز هم معتقدم که آگاهی بزرگ ترین مسئولیت ماست. حتی با وجود این فیلتریگ شدید.
جمعه ۵ تیر ۸۸ : عروسک کوکی اعلام کرد که بی رحمانه برخورد شود. عروسک کوکی برای اعتراض و مخالفت با یک انسان معمولی و متقلب ، حکم جنگ با خدا را صادر کرد. چه چهره ی خشن و منفوری دارد این تشیع ساختگی صفوی در جمهوری !! اسلامی !! ایران.. یعنی بی رحمانه تر از این ؟!.. این است شیوه ی کسانی که هر مخالفت و اعتراضی را زیر تیغ اسلام خود ساخته شان سر می برند.این است شیوه ی ولایت مطلقه. و آیا این بود روش علی (ع) با مخالفان و حتی قاتل خودش ؟..
.
.
این روزها : و این روزها حضور تو در آتلیه ای که سعی کردی تا آرام باشد تا فضایم عوض شود. و سعی کردم که به سعی تو احترام بگذارم ، گرچه انتهای همه ی حرف هایم ناخواسته به یک نقطه می رسید.. و این روزها ، گل های مریم تو که هر روز خریدی از پسرک سر چهارراه که می گفتی مرد شده - و خودش باورش نبود انگار -.. و این روزها ، گفتی " در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست / ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی ". و یادم آمد که مدت هاست که یادم رفته که دیوان حافظی هم وجود دارد در این دنیای به هم ریخته ی من ..
و این روزها ، می اندیشم که این جنبش سبز، اگرچه در ظاهر به سکوت وادار شده است ، اما فرو نخواهد خفت . که آتش زیر خاکستر گاه بسیار سوزاننده تر از شعله هایی است که زبانه می کشند..
. و امروز ، ۱۸ تیر ۸۸ : از راهپیمایی برمی گردم. این است همان آتش زیر خاکستر.. وباید تاسف خورد برای دولتی که صف های طویل از بسیجیانی را در میدان ها و مسیرهای راهپیمایی مستقر می کند که رنج سنی اکثرشان بین ۱۳ تا ۲۰ سال است و ظاهرا برای تعطیلات تابستانی ، از مدرسه هایشان به این جا آمده اند. و با باطوم و چوب های در دست هایشان به خود اجازه می دهند حتی درون کیف های مردم را برای پیدا کردن بیانیه و نماد سبز بگردند.
وبازهم صبور باشیم و امیدوار به اعتبار این سند که " الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم "
بچه تر که بودم فکر می کردم باید به هر طریق ، دیدگاه ها و نظراتم را به دیگران ثابت و القا کنم و راه صحیحی را که به خیال خودم در تجربیاتم به دست آورده بودم به در راه ماندگان بنمایانم تا ابن سبیلانی گمراه نباشند. آن روزها درکم از واژه ی " دموکراسی " بیش از آن که در رفتار و اعمال باشد ، در تئوری های خوش آب و رنگی بود که با بلبل زبانی ویژه ی بحث های سیاسی توضیحشان می دادم.
اما امروز دغدغه ی اصلی ام این نیست. امروز فکر می کنم همه ی ما آزادیم هر طور که می خواهیم فکر کنیم اما لطفا " فکر کنیم " و نگذاریم که به جایمان فکر کنند. آگاهی بزرگ ترین مسئولیت ماست . درگیر هیجانات کاذب فضای انتخاباتی شدن و رای دادن به کاندیدای فلان دوست و بهمان مرجع تقلید و ... زیر سوال بردن شعور انتخاباتی و سیاسی خودمان است. این مطلب که تبلیغات و دادن انواع شعارهای راست و دروغ از موثرترین روش های کسب رای عوام و حتی پیروزی است ، درست. اما نگذاریم در هرج و مرج این کاغذها و شعارها و آب و رنگ ها ، چشم عقلمان تار شود – اتفاقی که در انتخابات ریاست جمهوری دوره ی پیش افتاد – که هر اشتباهی قابل جبران نیست.
تعصب های بی جا روی یک شخص ، که به لحاظ انسان بودنش طبیعتا دارای نقاط ضعف و قوت است ، فقط موجب هدر رفتن انرژی هایی می شود که می توانند بسیار مثبت تر از این ها سازماندهی و مدیریت شوند. تمام جنبش های فرد مدار و متکی به رهبر ، با نبود این فرد متلاشی شده و می شوند. پس حامی یک شخص نباشیم ، از یک تفکر حمایت کنیم و به تفکرمان رای بدهیم. چرا که جنبشی که قائم به یک تئوری فکر شده باشد ، هرگز به بودن یا نبودن یک فرد متکی نیست. بت سازی نکنیم واین گونه رفتارهای افراطی و غیرمعقول را به نوجوانان پرهیجانی بسپاریم که شرایط سنی شان چنین رفتارهایی را اقتضا می کند. –بماند که ملت ما در هر سن و سالی و در هر عرصه ای در بت سازی کردن تبحر خاص دارند . –
شخصا معتقدم بازگرداندن کاروان دولت به مسیر منقطع اصلاحات ، در وضعیت نابسامان کنونی که حتی صدای بعضی از اصولگرایان را هم درآورده است ، بهترین راه برای دمیدن امیدی دوباره در ملتی است که تحت انواع فشارها و تنش ها و بی اعتمادی ها کمر خم کرده است . با فرض داشتن انتخاباتی سالم و به دور ازخرابکاری های احتمالی – ان شاالله - ، این امر میسر نخواهد شد مگر با خواست و اراده ی خود ملت.
آگاه باشیم و آگاه کنیم..
پ ن : می دانم که به نبودن های مکررم عادت دارید. اما این بار- اگرچه که خودم هم بی میل به مسافرت رفتن نیستم - تقصیر این خاک کویر است که اگر آن طورها هم که می گویند دامن گیر نباشد ، قابلیت روی لباس نشستن و خاکی کردنش زیاد است . به خصوص اگراین لباس مثل پوشش من ، چادر مشکی باشد.
مواظب خودتون و اوضاع سیاسی این دورو بر باشید تا من برگردم. مواظب باشید خوابتون نبره تا اوضاع بر وفق مرادتون پیش بره . خوردن قرص ریتالین موثره.. فعلا
آب در چشمم همان شیرینی افسانه سوخت ..
موضوع:
با من صنما دل یکدله کن / گر سر ننهم آن گه گله کن..
عجیب دوست دارمش با صدای شهرام ناظری
.
سفر به غرب کشور - برای اولین بار - ، اگرچه بدون تصمیم قبلی و به واسطه ی یک اتفاق رخ داد ، اما بیش از آن چه فکر می کردم جذاب و به یاد ماندنی بود . به خصوص که به دلیل منصرف شدن از فکر کنکور دانشگاه آزاد ، دلیلی هم برای عذاب وجدان وجود نداشت.. پیش از این نام کردستان برایم فقط یادآور همکلاسی دانشجویی بود که به شدت مرا دوست نمی داشت و نیز ماجراهای سیاسی و استقلال طلبی کردها و حزب کوموله و ... . اما آن چه دیدم دنیای دیگری بود . طبیعت توصیف نشدنی و صحنه های بدیع کوه ها - همان جاها که محل درگیری های چریکی حزب کوموله با نیروهای دولتی است - و بسیاری جذابیت های دیگر که با حضور همسفران پر شور و هیجان هم سن و سالم ، جذاب تر هم می شد . و جالب تر از همه ، مهمان نوازی صمیمی و خالصانه ی میزبانانمان بود که من را تا پوشیدن لباس های محلی و همراهی در رقص های گروهی شان پیش برد .و البته ناگفته نماند که پررو بودن من هم مزید بر علت بود.
و نهایتا از آن جایی که به شدت به افرادی با روحیه های جسور و محکم و خونگرم علاقه مندم و از آن جایی که لباس کردی خیلی به تنم نشسته بود و از آن جایی که استعدادم در یادگیری رقص محلی خوب بود ، قرار شد همان جا بمانم و آشیانه ای بسازم - البته نه از آن آشیانه هایی که محسن ، راهنمای سفرمان ، تعریفشان را می کرد .- که متاسفانه با آقای آشیانه سر نپوشیدن شلوار کردی به تفاهم نرسیدیم!!!
ممنونم از چیاکو و نرمین عزیز که حضورشان زیبایی های سفرم را تکمیل کرد.
پ.ن : ثبات هم برای شخصیت آدم چیز خوبی است. به بغل دستی ات نگاه نکن. بیخود این آینه را روبروی دیگری نگیر. با خودت هستم. خود خودت..
موضوع:
- کجاست خصلت خدای گونگی ام ، که واژه نمی توانم آفرید بر حجم نافذ نگاهت ؟..
موضوع:

