تبليغاتX
واگویه

... و خدایی هست

که همیشگی است

و آرام ، آرام.

و خدایی هست که دوست می داردم

بی هیچ شائبه ای

و می بیندم همیشه

در خوبی ها و بدی هایم

در تمام لحظه هایم

و خدایی هست

که آرام...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:32 توسط سودابه
موضوع:





۱ و۲ی این پست، پی نوشت های پست قبلی بود. دلم نیامد در کنارآن  واژه ها بنویسم . گفتم تنها باشند آن ها با هم..

۱. گفته بودم که از" عنوان " خوشم نمی آید . عنوانش خودش است. حتماً باید یک اسمی باشد تا هویت پیدا کنند این بی عنوان های من ؟ دست از سر این نوشته های بی عنوان بردار. من این طوری دوست تر دارم. حتماً باید مثل ماها با اسم ننه و بابا (ببخشید ، پدر و مادر ) و فک و فامیل (ببخشید ،اقوام محترم ) شناخته شوند؟

۲. چه عمر کوتاهی داشت. ۱۹ مرداد.. ۱۱+۸ یا ۸+۱۱.. نه ، ۱۹.. اصلاً تو یادت ماند؟ چه قدر  می خواستم حضوری باشد. با خاطره ی چشم ها ، در تضاد گریه و خنده هایی که... ، چه شد آخر؟ اصلاً چه بود این بهترین نبودن یکباره ؟ بگذریم ، تمام شد ... توجیه نکن بی توجهی ها را ، گرچه عادی شد پیش از آن که بر طرف شود.

۳.احساس هایی هستند که همیشه فقط همان احساسند و چه خوب. احساس هایی هستند که هیچ گاه پایشان روی زمین بودنِ آدم نیست در حالی که هستند همیشه. و تمامِ همه چیز کم است انگار برایشان. همین است که عقیم می مانند ودر هیچ حالی و هیچ جایی پیدا نمی شوند مگر آن جایی که درون توست.و هیچ وقت دستت نمی رسد به این پروازی های نه این جایی که آن جایی و ماورایی هم نیستند. و چه قشنگند و به رنگ خیال هایی که فقط خودت می دانی و خودت ...

حوصله ندارم بیش تر توضیح بدهم. خودتان فکر کنید.

۴. و دست های خالص تو...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:29 توسط سودابه |
موضوع:





بسته ام چشم هایی را که

تارِ سکوتند.

و عجیب رژه می روند

روزواره هایی که بوده ایم..

تن داده اند به خواب هایت

چشمانم

که خیس

خیس

خیس..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:27 توسط سودابه |
موضوع:





نبودم، وقتی که نگفتن واگویه هایم را گریه کردی. تا انگشتانم از خیس چشمانت نم بکشد و شوری اشک هایت را بچشم در " تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز."

نبودم. نخواستی باشم بی آن که خودم بخواهم و من نخواستم تا تو بخواهی.

.

چه قدر زندگی همین صرف فعل هاست. همین بازی کلمه هاست. همین تحمل، مدارا، بی تفاوتی، توجه، نه. مرسی. قربانت، joftpaly ، بداخلاقی، خودخواهی، خودخواهی، خودخواهی، مسئولیت، این دو سال زنده، این تجربه های تازه گذشته از اولین.. چه قدر ساده، همین " ما "، همین، همین یک لحظه..

و من فکر می کنم برای هر کلمه ای به تعداد همه ی آدم ها معنی وجود دارد، همان طور که به تعداد همه ی آدم ها خدا.

.

داشتی می گفتی که آن طوری شد. داشتی می گفتی بزرگ تر شده ام. فونت های سیاه به جای رنگ های مختلف، نارنجی، سبز، آبی... و تو با همان فونت های یکنواخت سیاه، همچنان که بودی.. بقیه اش چه بود؟

راستی، خودت به عهده بگیر این مسئولیت را. مسئولیت من هم با خودم، با همان دم و تشکیلات..

.

عادت کرده ایم؟! فرقی می کند؟! این کفش یا کفش دیگر، بالاخره می شود راه رفت.. چرا گفته این مرد بزرگ زندگی تو که  " در زیر این آسمان پرستاره... " من دوست ندارم نا تازگی را. می خواهم تازه باشم. خودم، روزهایم، تجربیاتم، احساساتم.. می خواهم تازه باشم.

تبصره ندارد آن جمله - که البته قانون هم نیست ـ ؟ حتی برای تو؟

.

پ.ن ۱: توجیه نمی شود از نظر تو. می دانم. اما حل می شود آخر، حل می شود .

پ.ن ۲: سمیرا می گفت یک جوری هستم من این دو سه روز. می گفت شاید به خاطر سالگرد تابستان گذشته است!

پ.ن ۳: دلم خدا می خواهد امشب.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 23:15 توسط سودابه |
موضوع:





سجاده ام کجاست؟

می خواهم ار همیشه ی این اضطراب برخیزم.

این دل گرفتگی مداوم شاید

تأثیر سایه ی من است

که این سان

گستاخ و سنگوار

بین خدا و دلم ایستاده است...

سجاده ام کجاست؟.

.

پ.ن : فعلاً هیچی.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:30 توسط سودابه |
موضوع:





...

بگو به خواب چشم من خراب درآید             مگر خیال تو بیرون رود که خواب درآید

.

می خواستم بنویسم بداهه ای را که نوشتم به مناسبت تو. دیدم که گرفتارم همچنان و روزافزون، در "من".

از احوالات من، راستش خودم هم نمی دانم و توقع نابه جایی است دانستن و درک کردن آن برای نه من ها.. بی قراری می کنم، بی تابم. برای چه اش را نمی دانم و شاید هم خودم را به ندانستن می زنم .

.

کسی در دست های عینک، شاید.. عینکم کجاست؟ عینک نمی زنم. نزده ام. چشم هایش، ندیدم ، وقتی که می دید... کسی شبیه تو، شبیه چشم هایی که ندیدم.. می زنم..

۳۰ نفر از ۳۳ نفر؟! تعجب می کنی؟! فرق می کنی با آن ها؟.. آخرش کجاست؟

گندم از گندم بروید؟! فیلم "راز " را دیده ای؟ می ترسم. حقم است آن چه منتظرم. می ترسم اما..

هااااااجر،نق می زنم دوباره. تو بیا. قول می دهم. چه لباسی،سفید، سفید، مثل تو در خواب...

عاشق بودی، هستی، یادت هست؟ لباس آبی من، دست های خالی و سرگردان تو ، حریر بلند، خیابان دانشگاه، مقیم، آشپزخانه ی شما، بیداری تو در خواب ،چشم های نیمه باز، الیناسیون...  "اشک امانم نمی دهد، بی بهانه ای برای آمدن / اشک امانم نمی دهد، بی هق هقی برای گریختن ، رها شدن / و درد چه تبلور غریبی دارد، در آستانه ی چشم های بی پناه گریه / اشک امانم نمی دهد / دنباله اش را تو بخوان ... " چه قدر گریه امانم نمی دهد، چه قدر گریه کم است . چه قدر نیستی، نیستم، نیستیم.. باز هم به صرف کردن افتاده ام. برای تو کم می آورم این کلمه های لعنتی را.اصلاً حیفمان است. تو را به خدا تو گریه نکن. من ، فقط من.

اصلاً نمی شد بیایی و زودتر از همه سک سک کنی؟ چه قدر باید می گشتم ؟این همه وقت !، این همه سال !، این همه حرف!، این همه من!، راست می گفتم؟! راست گفته ام؟ ..تو بودی یا او بود؟ اصلاً از اول هم، به خاطرتو بود. تاراج هم..  صدای عجیبی دارد این ناظری، با این در گلستانه که می بردم. "من چه سبزم امروز/ و چه اندازه تنم هشیار است."

نگاه نکن. شرمنده می شوم از صداقت چشم هایت.. راستی، گفتم خواب دیده ام؟ گفتم کسی زنگ زد؟ گفتم این ایرانسل ها، دوباره؟ راستی ، گفته ام عاشق شمع هایی هستم که وقتی می سوزند، اشک می ریزند؟  نمی شود دوباره عضو شوم ،حزب جدید؟.. خسته شده ای؟  هنوزهم :                                                                    "من درد تو را زدست آسان ندهم      دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم"؟    تا کی؟ خودت حدس بزن.. خسته بودی امشب. همین؟ من هم هم.. کلافه چه طور؟ .. چرا این قدر تند شده ام؟ چرا سختم؟ راست می گویی.. باز خاص شده ام؟ از همان طورهایی که دوست نداری.. هر روز حرف تازه ای، بهانه ای، چه کنم؟ ویار خانقاه دارم و روزهای ... کسی سیگار تعارف نمی کند؟.. ماه را بهانه می کنم و چه صبورانه باز هم همراهی. گرچه واقعیت این است که کاسه ی صبر هر کسی ظرفیتی دارد..! سعی می کنم نگویم این روح بی قرار را. کمتر بگویم. اصلاً این اداها بس است.. کاش می فهمیدم حالت را، می فهمیدی حالم را..

بگذریم. خیلی خصوصی شد. بی قصد قبلی بود. سئوال کردن ممنوع. حالم هم  یا خوب است یا می شود..

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:55 توسط سودابه |
موضوع:





1- گفتی در مورد ماهی های تو بنویسم.

دو کوچک نا آرام در یک تنگ شیشه ای معمولی، که از عید هم اتاقی های تو هستند.

هم زیستی جالبی است. تو به صدای جابه جا شدن صدف های ته تنگ دل بسته ای ، وقتی که به دنبال غذا - که هر روز صبح تا چشم بازمی کنی برایشان می ریزی – آن ها را جا به جا می کنند و آن ها به صدای فلوت عصرانه ی تو – شاید -.

گاهی اوقات از خودم می پرسم که آیا آن ها هم دل می بندند؟ عادت می کنند؟ بود و نبود تو برایشان فرقی می کند؟ اصلاً برای آن ها فرقی می کند که گلی و گلک سمیرا باشند یا گلی و گلک سودابه و یا هر کس دیگر؟

تو آن ها را دوست داری واز دیدنشان غرق لذت می شوی و آن ها برای تعویض آب – با آن شرایط ویژه – و داشتن غذا و در اصل برای زنده ماندن ، به تو –دست های تو – احتیاج دارند.

.

و من فکر می کنم مشابه این داستان است ماجرای دوست داشتنی که آرام می کند و لذت می بخشد و رهایی می دهد در مقابل احساسی که نیاز آلود است و مشوش می کند و اسارت می آورد.

 

2- عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد              خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست

 

3- تنوع های تکراری!!

 

پ. ن: چه ها که نمی کند این حس حسادت! تا به حال صابونش با این همه کف به تنم نخورده بود.

 

پ.ن ۲:  جهت اطلاع یکی از دوستان خوبم ،"پ.ن" مخخف "پی نوشت " می باشد، نه مخفف اسم یک شخص. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:3 توسط سودابه |
موضوع:





1- اگرچه شرایط ناپایدارم در این مدت و دوره های مختلف روحی و همچنین سکته ی طولانی مدت کامپیوترم و عدم دسترسی به اینترنت، دلایل فرعی دوری من از این جا هستند ، اما اصل قضیه چیز دیگری است و از همان نگنجیدن من در یک قالب و برنامه ی ثابت آب می خورد. همان که گاهی می ترساندم از همیشگی شدن...

بگذریم... سلام.

بازهم چند خطی می نویسم تا تازه تر شوم شاید..

 

2- همیشه دست هایی هستند بلند ، رو به آسمان

 و همیشه تر، آسمانی است بلند ، رو به دست هایی که بلندند ...

همان آسمان پر ستاره ای که گفتی که گفته است باستانی پاریزی که : "در زیر آن هیچ چیز تازه نیست."

 

3- خشکسالی، خشکقرنی، خشکعمری، خشکمرگی، خشک، خشک..

وای، چه قدر خوب است باران، باران...

 

4- مدتی است هر وقت می بینمش،اصلاً به روی خودم نمی آورم. یا صورتم را با آرامشی ظاهری و اضطرابی پنهان برمی گردانم و یا اگر به نحوی در مسیر دیدم قرار بگیرد ،چشمانم را می بندم. گرچه خودش خوب می داند که چه آشوبی است، که چه غوغایی است در پشت این پلک های بسته ...

مدتی است که تلاش می کنم تا چشمم در چشمش نیفتد. - چشم هایش که بی دریغ از دریچه ی نگرانی ام می نگرند.-

مدتی است که فرار می کنم از او و این تنها یک معنی دارد : فرار از خودم.

 

5- می گوید زندگی همین است.

می گویم زندگی بله، ولی ما شاید این نباشیم که هستیم.

هربارتا همین جای بحث برایم قطعی و مشخص است و بقیه اش - که دچار دور هم می شود - برای من فقط کلماتی هستند که ردیف می شوند.

واقعیت این است که با چه شرطی، با چه امضا و دست نوشته و قانونی ، می توان انسان بودن و البته ماندن کسی - از جمله من - را تضمین کرد؟!

 

6- انگشتان هرزه ی من بوی مرگ گرفته اند

آن چنان که گویی به قتل باورهای خویش نشسته ام.

 

آهااااای، بیا،این بار که چشمم در چشمت افتاد ، صورتم را برنمی گردانم ، چشمانم را هم نمی بندم. بیا تحویل بگیر دسته گلی را که به آب داده ای. بیا تحویل بگیر منی را که آفریده ای. بیا مسئولیتش با خودت.

 

7- دلتنگت هستم. لحظه به لحظه.

         در همهمه ی نا موزون این صداهای گیج و منگ

         تنها لحن عجیب صدای توست

         که با من نجوا می کند

                                         صبوری کن، صبوری..

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 21:23 توسط سودابه |
موضوع:





آقا

من هستم.

ولی این که کجا، خودم هم نمی دانم، فعلاً.

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 14:54 توسط سودابه |
موضوع:





خطی می نویسم تا تازه شوم. شاید...

۱-  در روشنایی کور بودن بهتر است یا در تاریکی مطلق بینا بودن!

نمی دانم.تو می دانی؟

۲- ساقی به جام عدل بده باده تا گدا               غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند.

۳- برایت پیش آمده که وقتی صورتت برای بقیه می خندد، دلت در تب و تاب باشد و مثل اسفند روی آتش؟ یعنی ممکن است تو هم در تب و تاب باشی با آن چهره ی آرام و خندان!!

۴- تا بوده ، شاید همین بوده برای چون من ها!!!  

۵- اگر هذیان بود،خب بود. یک وقت هایی هم سرما مرا می خورد و تب ... انگار

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:41 توسط سودابه |
موضوع: